X
تبلیغات
رایتل

پشتیبانی

☆♡نِوِشتهـِ هــاےِ صُورتےِ مَنـ ♡☆
☆♡نِوِشتهـِ هــاےِ صُورتےِ مَنـ ♡☆
♥یهـ تّابِسّتونّـ عّالّیـّ♥

سلااااااااااااااااام بچه ها

من تو تابستون سعی میکنم تند تند پست بذارم:)

خب بگم از این چند روز

جاتون خالی پریروز که عید بود ما ظهرش رفتیم خونه مامانجونم اینا واسه ناهار

ناهار خوردیم و رفتیم تو اتاق حالا بماند منو مامانم لج کرده بودیم باهم شدیدددد هی هم میگفتیم بسسسسسسسسوزی:)حالا جلو مامانجونم

بعد قرار شد بعد از ظهر بریم خونه بابای آقاجونم واسه عیددیدنی

خلاصه بعد از ظهر شد و راه افتادیم

نزدیکای خونشون آقاجونم گفت سنا بپر پایین بریم بستنی بخریم

سفارش گرفتیم از افراد:)رفتیم تو مغازه

گز بستنی و سوهان بستنی و کیم و عروسکی و لیوانی و....جیب آقاجونم خالی شد بنده خدا:)

هیچی رفتیم اونجا نشستیم بستنیارو خوردیم و بعدم چایی و پفیلا و اینا

آقاجونم زنگ زد به داییم محمد امین تلفنو برداشت بعد هی قطع میکرد

آقاجونم دوباره زنگ زد محمد امین گفت:آقاجون چرااا انقدر زنگ میزنی

هم این خونه هم اون خونه رفتن هوا:)

قرار شد شب شام هم بمونیم

حالا ما خانوما(عمه ی مامانم هم بود)میگفتیم بریم بیرون و اینا

آقایون میگفتن تو خونه

عمه گفت اصلا بریم ارگ سالاریه:)

بابای آقاجونم یک چش غره ای رفت

عمه گفت خب عیده ها

اونم گفت عیده باید به جا اینکه پول بگیریم پول بدیم؟

مردیم از خنده

خلاصه قرار شد شب کباب بگیریم و تو خونه بخوریم دایی اینا و دختر عمه هم بیاد

منو مامانمو مامانجونم و آقاجونم و عمه و احسان سوار ماشین شدیم و رفتیم دور دور

بعد اذان شد و رفتیم مسجد نماز خوندیم

منم کرمم گرفته بود صف اول بودیم یه تخته وایتبرد بود کلی چیز روش نوشته بود

مثلا نوشته بود 70 مرتبه میخواستم صفرشو پاک کنم که بغلیم شنید هی نگاه میکرد نتونستم:)

بعد بامامانم رفتیم دستشویی و اومدیم رو صندلیا نشستیم و واقعه خوندیم

رفتیم سوار ماشین شدیم یکم دیگه دور زدیم و رفتیم کباب سفارش دادیم

داشتیم پیاده میشدیم بریم تو خونه یهو مامانم گفت واااای کیفم:)بعله مامانجان کیفشونو جا گذاشته بودن تو مسجد

حالا منو مامانم و احسان و آقاجون رفتیم دنبال کیف مامان

رفتیم مسجد درش بسته بود:)کلی در زدن و اینا تا کیف پیدا شد

خلاصه رفتیم کبابارو گرفتیم و رفتیم خونه همه هم اومده بودن

سفره انداختیم و شام خوردیم و یکم نشستیم حرفیدیم

بعدش من چند تا کتاب از مریم خانوم قرض گرفتم واسه تابستون

تو کوچه داییم گفت سنا اینا دیگه چیه؟

گفتم کتابه

گفت راجع چیه؟

مامانم:فلسفهههههههههههههههه

داییم:ولللللللللل کن سنا اینا چین دیگه بیا خودم برات میخرم:)خخخخخخخخخ

حالا کتابا بابالنگ دراز و زنان کوچک و اینا بودن:)

هیچی احسان و امین هی میگفتن بریم پارک

یه پارک نزدیک خونمون بود رفتیم اونجا

نزدیک 2 ساعت اونجا بودیم داییم رفت بستنی خرید و آب و اینا

رو چمنا نشستن منم رو یکی از نیمکتا ولو شده بودم این امین هی میومد میگفت سنا بیا سرسره

حالا کلی آدم نشسته بودن

هیچی رفتم باهاشون سرسره بازی کردم با این هیکلم خجالتم نگشیدم:)اونوقت با چادر:)خخخخ

هوا خیلی خوب بود خیلی خوش گذشت

خلاصه فرداش منو مامانم گفتیم بریم خرید خونه بکنیم

رفتیم بیرون حالا چقدر خندیدیم واسه خرید

تو راه که انقدر حرف زدیم و خندیدیم که حد نداره

رفتیم مغازه لوازم آرایشی

واسه مامانجونم یه چیز خریدیم و رفتیم جلو تر

چند تا مغازه لباس فروشیو دیدیم

بعد رفتیم ببخشید یه سری چیزای بهداشتی بخریم:)

حالا خجالتم میکشیدیم

مامانم 3 تا برداشت داد دست من...

منم میخواستم جیغ بکشم

تا از در مغازه رفتیم بیرون کوبیدم تو سرش اونم ترکید از خنده

رفتیم جلو تر یه مغازه گل سر فروشی بود رفتیم تو

هر چی میپرسیدیم این یارو اصلا اعصاب نداشت اعصاب مارم خورد کرد

اومدیم بیرون دیدیم رو درش نوشته با لبخند وارد شوید...

من:یارو با خودشم درگیره

رفتیم خیارشور بخریم از یه مغازه منم چشممو این لواشکای لعنتی گرفته بودن لواشکم خریدیم ولی خیارشورش خوب نبود

حالا من لواشک به دست داشتم لیس میزدمش رفتیم مغازه کفش فروشی یارو انقدر بد نگاه کرد آب شدم از خجالت خخخخخخخخ

رفتیم تو یه پاساژ هیچی نداشت لامصب

بعد کلی گشتیم نون ساندویچی فروشی پیدا کنیم

با بدبختی یکی پیدا کردیم و نون خریدیم

بعد رفتیم میوه فروشی میخواستیم گوجه و کاهو بخریم

این یاروهم هی به مامانم میگفت حاج خانوم

منم داشتم دیگه میترکیدم از خنده

اومدیم بیرون یعنی هار هار میخندیدم با مامانم

بعد رفتیم یه مغازه که خیارشور بخریم

فروشندش زن بود

مامانم میخواست خیارشور بریزه تو پلاستیک یعنی ته خنده بود یک گند بازیی شد

بعد میخواست آب خیارشورم بریزه ولی ملاقش سوراخ بود

ته خنده بود یعنی اون زنه هم مرده بود از خنده

منم گفتم مامانجان باید انگشتتو بگیره رو سوراخش دیگه هیچی....خخخخخخخخخ

رفتیم نزدیکای خونه بودیم یکدفعه دیدیم....یه نون ساندویچ فروشی دقیقا رو به روی خیابونمونه

انقدرررررر سوختیم که حد نداره

یه بز هم دیدیم داشتن ازش شیر میدوشیدن:)خخخخخخخخخخخخ

خلاصه خیلی خوش گذشت

امروزم دایی مامانم اومد لپ تاپو ببره واسش شارژر بخره

گفت آقا من با یه من ریش لپ تاپو دادم به یارو

اونم لپ تاپو باز کرد دید کلی برچسب و استیکر جینگیل پینگیل روشه

منم گفتم این لپ تاپ بچست هااااااااااااااااا

مردیم از خنده خخخخخخ

اینم از خاطرات این چند روز

باااااااااااااای تا بعد


Tag's: summer ، تابستون ، عشق است ، پارک ، پیاده روی ، خرید ، چلمن بازی
نظرات (7) . |by-> ♫♥♪Şคຖค ๓iŞŞ♪♥♫ |Data-> پنج‌شنبه 8 تیر 1396 . 21:01
ABOUT

@description
CATEGORIES
TAGS
LINKS
DES..

OTHER

♥کد لوگو♥

ابزار هدایت به بالای صفحه

سلام دوستان خوش اومدین♥امیدوارم از مطالبم خوشتون بیاد♥کامنت یادتون نره♥با تبادل لینک هم به شدت موافقم البته با عرض احترام به آقایان فقط با خانم ها♥خوش بگذره♥♥♥.


دانلود آهنگ