X
تبلیغات
رایتل

پشتیبانی

☆♡نِوِشتهـِ هــاےِ صُورتےِ مَنـ ♡☆
☆♡نِوِشتهـِ هــاےِ صُورتےِ مَنـ ♡☆
♥بّیـــحالّینــوُ♥

ZIBASAZ

سلاااااااام به همه دخیا

الکی مثلا من خیلییییییییی پر انرژیم:/

چطورید؟چخبر؟خوش میگذره تابستون؟

هی زر زر کردیم تابستونو میترکونیم...پس کو؟؟همش خواب....اه

چند روز پیش دوست مامانم با دخترش اومدن خونمون

البته قرار بود من برم خونه مامانجونم و فقط دوست مامانم بیاد

اما قرار شد سارا رو هم بیاره منم برم باهاش حرف بزنم

با سارا چند سال پیش تو باشگاه بدمینتون دوست بودم...خیلی وقت بود ندیده بودمش

خلاصه من نمیدونستم سارا قراره بیاد پاشدم رفتم با احسان خونه مامانجون

نشستم جودی خوندم یهو زنگ زدن جواب دادم مامان بود گفت سارا هم قراره بیاد

گفتم باشه وسایلمو بذار تو آسانسور

یهو زنگ در خونه رو زدن مامان بابای مامانجونمم اومدن با دایی حامد جونم

همون موقع دوست مامانمم اومد

یک اوضاعی بود یعنی

تا من لباسامو پوشیدم و موهامو درست کردم فقط تونستم بگم اهالی بااااااااااای

پریدم تو آسانسور و اومدم خونمون و سلام و احوال پرسی و اینا

من:با اجازه من برم ببینم اتاقم چه شکلیه!!!

ینی ترکیدن از خنده

منم دویدم رفتم تو اتاق بعد چند دقیقه اومدم

ملیحه خانم گفت:سنا راستشو بگو کجااااا چاپوندی؟؟زیر تخت؟؟توی کمد؟؟؟تو تراس؟؟

من:اعهههه بگم که مامانم مخفیگاهمو پیدا کنه؟؟؟

بعد با سارا رفتیم تو اتاق حرف زدیم از همه چییییییییی

Heart Smileخیلی وجه مشترک داشتیم،سارا خیلی دختر گُلیهHeart Smile

آره اون شب من نزدیک 10 تا شیرینی خوردم:/خودتون کوفتتون شه.چاقم نمیشم...

Yattaفرداشم رفتیم فروشگاه با مامان و مامانجون...خیلی خوش گذشتYatta

رفتیم لوازم التحریر هم خریدم...اول مهر از رگ گردن به ما نزدیک تر است عررررر

smile emoticon kolobokفقط نمیدونم کتابامو کی باید بگیرمsmile emoticon kolobok

یارو فروشندهه خل شده بود هر چی میاورد من میگفتم صوووووووووورتی میخوام

دیشب مامانم گفت سنا یه خبر خوش برات دارم

من با ذوق:چییییییییییی؟؟؟شمااااااااااال؟؟؟کییییییییییش؟؟؟؟؟کجاااااا بگو مُردم

مامان:خونه خالی کبری.....

یعنی قیافه من ته خنده بود

ایشون فکر کنم خاله ی مامانجون مامانجونم هستن:/

من:مارو باش..ملت به بچه هاشون خبر میدن میخوایم بریم جزایر هاوایی..

اونوقت ما میریم خونه خاله کبری...اصن من نمیخوام

مامان:ریحانه هم میاد هاااا

من:ترجیح میدم بشینم تکرار خندوانه رو برای بار سوم ببینم ولی اونجا نرم..والاااااااااا

یه بار دیگم مامانم یه پیام تو تلگرام خودش فرستاده بود گفت سنا اینو بخون

نامه یه مادره که به بچه 13 سالش یه گوشی آیفون هدیه میده واسه تولدش

وقتی خوندم زیرش اینطوری نوشتم:

اولا:کو تولد؟

دوما:کو گوشی؟

سوما:کو آیفووووووووووووون؟؟؟؟؟؟؟

مامانم غش کرده بود از خنده...والااااااااا چه توقعای دارنااااا

امروزم احسانو واسه اینکه پیفشو میگه بردیم خانه بازی

اولش اصلا حوصله نداشتم رفتم یکم نقاشی کشیدم با احسان

بعدم تلپی نشستم رو صندلی آخرین کتاب جودی رو خوندم و آبمیوه خوردم

ولی من بیشتر از احسان ذوق کردم وقتی شن بازی دیدم:)

انقدر شن ریختم رو احسان بدبخت داشت جییییییغ میکشید خخخخ

تازگیا خیلی بهش کرم میریزم الکی نیشگونش میگیرم بعد دعوامون میشه

اونم البته خیلی میریزه ها

کلی فرمول شیمیایی نوشته بودم زده بودم به دیوار رفته رو میز کندتشون:/بز

آره دیگه

Reading a Bookاین روزا میخوام خبرم یکم درسامو پیش مطالعه کنم...مرور بخوره تو سرمReading a Book

فصل اول علوم هشتم رو یاد گرفتم و جدول مندلیف رو هم دارم حفظ میکنم

سری جودی رو هم خوندم تموم شد میخوام برم سراغ چلمن جان:)

اینم حال و روز ما

فردا میخوام برم آزمایش خون بدم

Beggingیه بار 10 سالم بود آزمایش دادم اصلا درد نداشت فقط بدش از ضعف اوق زدمBegging

میترسم اندفعه درد داشته باشه چون خب اون موقع بچه بودم بی حسی زده بودن حتما

چمیدونم والا خلم دیگه

برام دعا کنید هم سرماخوردگیم خوب بشه هم بیماری روانیم:/

پ.ن:الان از آزمایش اومدم

وای خدا یعنی هم دارم میمیرم از خنده هم درد

رفتم آزمایش بدم حالا بماند مامان 2 کیلومتر دور تر از آزمایشگاه

 پارک کرد گفت میترسم اونجا جای پارک نباشه:/

رفتیم نشستیم تو نوبت یه لوله بود هی ازش یه چیز رد میشد خیلی باحال بود

کلی وقت تو صف بودیم بالاخره رفتیم تو اتاق

کلی آدم جلومون بودن

smile emoticon kolobok هی من میدیدم دارن خون میگیرن حالم یه جوری میشدsmile emoticon kolobok

یه دختره کوچیک بود مامانش داشت خون میداد منو مامانم سرگرمش کردیم نگاه نکنه...

قیافه مامانم وقتی بهش گفتم:مامان واسه من شکلک درار حواسم پرت شه◄

خلاصه نوبت من شد و رفتم نشستم

مامانم هی شکلک درآورد و بحثو عوض کرد ولی من حالم یه جوری شده بود

وقتی تموم شد پاشدم یهو سرم گیج رفت نشستم رو صندلی

حالت تهوع شدیییییییییییید داشتم میخواستم اوق بزنم

دمشون گرم زنایی که اونجا بودن خیلی ماهر بودن

سریع یه قند انداختن تو حلقم

بعدم بلندم کردن بردنم اون طرف تر یه صندلی بود

نشستم بعد اومدن برام تختش کردن

یعنی هیچی نمیدیدم قشنگ چشمام سیاهی میرفت فقط یه نورایی میدیدم

عرق سرد کرده بودم خیلی افتضاح بود حالم

خلاصه یکم خوابیدم و اونا گفتن چیکار کنم و اینا

مامانم آب آورد یکم خوردم قندم انداختم توش

یهو مامانم نشست کف زمین گوشی و لیوان آب و هر چی بود از دستش افتاد

سریع یه قندم به اون دادن

یعنی مرده بودم از خنده

مثلا اومده بود مواظب من باشه حالا خودش غش کرد...

من در حالی که داشتم از خنده میمردم:مامان من خوبماااااااااا

خلاصه من یکم خوابیدم و حالم بهتر شد مامانم هنوز حالش بد بود

ای خداااااااااااااااا چرا ما انقدر جوکیم؟

هیچی وقتی پاشدم گفتم مامان میخوای تو بخوابی انگار حالت از من بدتره؟

یهو مامانم یه لیوان داد دستم گفت برو دستشویی!!!!!!

من:مامان مگه فقط خووووووووون نبود؟ندااااارم صبح رفتم دستشویی

مامان:گفتم نرو

یکم وایسادم بلکه تشکیل بشه:))))

هیچی رفتم دستشویی و خدا کمک کرد:)

مامانم اومد تو دستشویی منم رفتم لیوانو بزارم تو جاش

دیدم همه لیوانا تا لب پررررررررر

مامان:خسیس..یکم بیشتر میریختی...

من:خب ندارم..!!!

مامان:حالا قبلش که ایشالا خودتو آب کشیدی و خشک کنی بعدم یکم ادرار کنی و بعد تو لیوان...

من:انگار یه لیتر جمع کرده بودم!!

مامان:تشخیص آزمایش ادرار:انگل ادرار:/

خلاصه رفتیم تشکر کردیم و رفتیم بیرون

آب هویجم خوردیم با کیک

با این حال هنوز فشارم پایین بود!!مامانم از من بدتر

مغازه بغلیشم مغازه ای بود که من عاشقش بودم

برا احسانم 2 تا کتاب خریدیم

تا خونه هم خدا رحم کرد سالم رسیدیم:)))

5z2t_21b0abaead9e91141b52458efb44299a.jpg

من که دیگه آزمایش نمیدم

دفعه قبلیم همینطوری شدم فقط توی ماشین...و نه به این شدت...:(

♥راستی دیشب یهو تصمیم گرفتیم بریم خونه مامان مامانجونم♥

خاله اینام بودن

من که مردم از دست این ریحانه خیلی باحاله این دختر

حالا بماند تو ماشین انقدر از دست دایی مهدی خندیدیم

بحث یه آقایی بود دایی گفت:زندست هنوز؟

 مامانم گفت:آره،بابا میگفت این آقا رفتنیه

دایی مهدی:20 سال پیش بود دیگه؟

و چند تا خاطره گفت یعنی غش کرده بودیم از خنده

عاشقتووووووووووونم داییام

خب دیگه اینم از این خاطره ها

Helloبایـــ♥ــــ تا هایـــ♥ـــHello


Tag's: مهمونی ، آزمایش ، آزمایشگاه ، خاله کبری ، جودی دمدمی ، خانه بازی ، شن بازی
نظرات (34) . |by-> ♫♥♪Şคຖค ๓iŞŞ♪♥♫ |Data-> سه‌شنبه 24 مرداد 1396 . 02:23
ABOUT

@description
CATEGORIES
TAGS
LINKS
DES..

OTHER

♥کد لوگو♥

ابزار هدایت به بالای صفحه

سلام دوستان خوش اومدین♥امیدوارم از مطالبم خوشتون بیاد♥کامنت یادتون نره♥با تبادل لینک هم به شدت موافقم البته با عرض احترام به آقایان فقط با خانم ها♥خوش بگذره♥♥♥.


دانلود آهنگ